تبليغاتX
و رسالت من این خواهد بود - طبقه هشتم






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


و رسالت من این خواهد بود

نمک رو زخم من نپاش

 

آن چیز که تو هستی هدیه ی خداوند به توست. آن چیز که تو میشوی هدیه ی تو به خداوند است. پس سعی کن بی نظیر باشی.

 

آدما بیشتر وقتایی که دارن فکر می کنن انگشتشونو دور لبشون حلقه می کنن یا وقتایی که میخوان بگن آدمای مهمی هستن و واسه خودشون کسی شدن؟!

 

با اینکه اینترنتم خیلی وقته قطعه و نمی تونم چیزی تو وبلاگ بذارم ولی به شدت دلم میخواد بنویسم.

 

دیشب ( چهارشنبه ) خونه ی تاکتیو بودم. کلی حرف زدم ولی اون فقط یه ذره حرف زد. اونم وقتی بود که من داشتم غذامو شروع می کردم و اون تمومش کرده بود. انقدر فک زدم که نرسیدم از دسر خوشگل خوشمزه بخورم. وقتی رفتم خونه خسته شده بودم از حرف زدن. فکر می کردم باید خالی شده باشم ولی احساس خالی شدن نداشتم. حتی دلم هم هنوز خیلی تنگ بود و گشاد تر نشده بود.

 

بیشتر دلم میخواست جریان سهرابو براش تعریف کنم. انگار همه ی عالم باید بدونن یه پسر تازه به دوران رسیده این جرئتو پیدا کرده که فاطمه رو بذاره سر کار و دستم بندازه. نمیدونم منو چی فرض کرده بود. اون فقط یه بار منو دید. فقط چند ساعت. مگه میشه تو اون چند ساعت اینطوری عاشق شد؟ وقتی فهمید دوسش ندارم خودکشی کرد. به قول خودش سه تا از آمپولای خواب آور باباشو با دو ورق قرص انداخته بوده بالا. هیچ وقت اس ها و زنگای اون شبش یادم نمیره. خیلی خندیدم. انقدر که مامان بیدار شد و اومد بالا سرم. وقتی خودمو زدم به خواب فکر کرد که دارم خواب می بینم.

 

پشت تلفن ناله میکرد. میخواست فکر کنم حالش خیلی بده. اس های چرت و پرت میفرستاد که یعنی نمی فهمم چی دارم میگم. من فقط می خندیدم. نمی دونم به چی؟ به اسگل شدن خودم... به حقارت اون... به اینکه کسی منو دوست داره... به صدای ناله اش... شایدم چون خیلی خوابم میومده زده بوده به سرم و بیخودی می خندیدم. فردا صبحش داداشش پشت تلفن هرچی از دهنش در اومد بارم کرد. تا تونست سرم داد کشید. از اینکه منو احمق فرض کرده بودن حالم به هم میخورد. هنوزم اس های عشق و عاشقی برام میفرسته. پشت تلفن برام گیتار میزنه... آهنگ میذاره و بلند بلند با آهنگه میخونه. نمی دونم چرا دست از سرم بر نمیداره.

 

نمیدونم چرا اعصابمو خورد کرد. شاید چون یادم انداخت یه عاشق چه شکلی باید باشه. یه حسی بهم میگه منم باید به خاطر مهندس از این دنیا دل می کندم تا بهش برسم و دیگه ازم دور نشه. ولی من حاضر نیستم به خاطر مهندس خودمو بکشم. دلم نمیخواد دنیا رو از خودم بگیرم. چرا باید سهم زندگیمو بدم به آدمای دیگه؟ اصلن دلم نمیخواد خاکم بقای عمر آدمای دوروبرم باشه. من مهندسو خیلی دوست دارم. اصلن خیلی عاشقشم. اگه نباشه می میرم ولی خودمو نمی کشم. من از زندگی یه حقی دارم. شاید خیلی کوچیک, ولی بالاخره یه حقه.

 

دلم براش خیلی تنگ شده. ولی به هیشکی نمیتونم بگم. پیش هرکی اسم مهندسو میارم پشت چشم نازک میکنه و بالا رو نگاه میکنه و یه نفس عمیق کوچولو میکشه. منم می فهمم که باید خفه بشم و دیگه ادامه ندم. مگه میشه تمام ثانیه ها و دقیقه های زندگیت تو فکر یه نفر باشی و اصلن درباره اش حرف نزنی؟!

 

دوستای جالبی دارم. وقتی می خوام به هیشکی جز اون فکر نکنم با کنایه و کج و کوله کردن قیافه هاشون بهم حالی میکنن باید دست از سرش بردارم چون اون دیگه رفته و منو دوست نداره و لیاقت عشق منو نداره و از این جور حرفا... وقتی هم که یکی رو پیدا میکنم که با اون خودمو سرگرم کنم و کمتر به دلتنگی هام فکر کنم بازم شروع به سرزنشم میکنن که این آدم درستی نیست و ولش کن و از این جور حرفا...

 

همیشه آدم قابل ترحم و قابل تنفری بودم.

 

دیگه حتی جرئت ندارم بگم از سیا خوشم میاد. جرئت ندارم بگم دلم میخواد باهاش تو دانشگاه راه برم تا فک همه بچسبه کف آسفالت. جرئت ندارم بگم وقتی بهم زنگ میزنه یه چیزی ته دلم میخنده و خوشم میاد که اون مثل من شمارمو از گوشیش پاک نکرده. جرئت ندارم بگم دوست ندارم ببینم شهرزاد اینجوری به سیا می چسبه یا حدیث وقتی می بینتش قند تو دلش آب میشه یا دوستای دیگه ام تو نت و اینور اونور آویزونشن. جرئت ندارم بگم دوست دارم وقتی تنهام میاد پیشم که باهام حرف بزنه.

 

دیگه جرئت ندارم بگم دوست داشتم حرفای سهراب یه کوچولو راست بود. جرئت ندارم بگم حال کردم که یه نفر منو انقدر زیاد دوست داره که به خاطرم خودکشی می کنه. جرئت ندارم بگم وقتی میگفت یه نوری تو صورت من دیده که تو صورت هیچ دختری ندیده چقدر ته دلم لرزید. جرئت ندارم بگم اون شب وقتی پشت سر هم اسممو صدا میزد و یه جورایی ازم میخواست که کمکش کنم و تنهاش نذارم, چقدر دلم میخواست پا به پاش گریه کنم. جرئت ندارم بگم وقتی برام گیتار میزد و آهنگ میذاشت و شعر میخوند چقدر خودمو بزرگ احساس می کردم. جرئت ندارم بگم وقتی بهم میگفت دوسم داره, میگفت که خیلی دوسم داره چسبیده بودم به سقف. جرئت ندارم بگم وقتی بهم التماس میکرد که بقیه رو ول کنم و اونو دوست داشته باشم و هرکی که من بگم میشه و هرکاری من بخوام میکنه, چقدر احساس غرور می کردم. جرئت ندارم بگم وقتی آرزو میکرد آدمی که قراره با من باشه قدر منو بدونه و بفهمه چه فرشته ای تو خونشه و بهم خیانت نکنه, چقدر دلم میخواست این حرفشو فریاد بزنم تا همه بفهمن من واقعن یه فرشته ام.

 

من دیگه حتی جرئت ندارم بگم گوشیمو خاموش کردم با اینکه هنوزم دلم میخواد اس های آدمایی که راست یا دروغ ادعا می کنن دوسم دارن, به دستم برسه و بخونمشون و خوشحال بشم و دیگه احساس تنهایی نکنم.

 

من جرئت گفتن هیچکدوم از این چیزا رو ندارم. ولی جرئت نوشتن کلمه به کلمه شون رو تو وجودم حس می کنم.

 

خدایا ... میخوام داد بزنم. ولی میخوام این دادم رو هیچکس به جز مهندس نشنوه. به گوشش برسون ... توی این دنیا هیشکی فاطمه رو دوست نداره. ولی حتا اگه همه ی دنیا هم دوسم داشته باشن من بازم فقط به کنار تو بودن فکر می کنم.

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت9:37توسط فاطمه | |