تبليغاتX
و رسالت من این خواهد بود - طبقه هفتم






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


و رسالت من این خواهد بود

من اگه نباشم ...

 

پيام نوروز اين است, دوست داشته باشيد و زندگي کنيد, زمان هميشه از آن شما نيست.

 

روز به روز و ثانیه به ثانیه به لحظه ی مرگم نزدیک تر میشم و هنوز دلم برای کسی تنگ نشده. هنوز یاد نگرفتم به همون مهربونی ای باشم که بقیه فکر میکنن هستم. هنوز سنگم, سردم, بی حوصله ام.

 

 

نمی دونم چرا با همه دعوا دارم. با آریا که اساسی زدیم به تیپ و تاپ هم. فکرشو بکن ... آریایی که روزی پنج بار زنگ و اس میزد الان چند روزه که هیچ خبری ازش ندارم. همیشه همینه. وقتی اولش تند بری آخرش گند میزنی. یکسره قربون صدقه ی چشمام میرفت. تا به جونم قسم میخوردم داد و بیداد راه مینداخت که دفعه ی آخرت باشه به جون خودت قسم میخوری. عکسمو انداخته بود رو صفحه ی موبایلش و هر نیم ساعت یه بار بوسش میکرد. سر کوچیک ترین چیزی الکی غیرتی میشد. تقصیر خودشه. من بهش گفته بودم از آدمایی که فکرشون مریضه متنفرم. بهش گفته بودم حالم به هم میخوره وقتی مجبورم موقع حرف زدن با یکی همش حواسمو جمع کنم که طرفم حرفمو یه جور دیگه نفهمه. بابا من دوست دارم راحت با آدما حرف بزنم.

 

اون روز خیلی راحت برگشته میگه تو که برنامه ی سفر میریزی فکر نمیکنی اگه قرار باشه شب پیش هم باشیم مشکل درست میشه؟! گفتم خب مجبور نیستیم تو یه اتاق باشیم. نکبت برگشته میگه خب شاید تو یهو نصفه شبی دلت خواست بیای تو اتاق من. منم هرچی از دهنم در اومد بارش کردم و گوشی رو قطع کردم. با اینکه نذاشتم حرف بزنه ولی دیگه زنگ نزد و نخواست که چیزی بگه. منم که از خدام بود دست از سرم برداره ... فکر کرده بود انقدر دوسش دارم که حاضرم چشممو رو چیزایی که برام مهمن ببندم تا پیشش باشم. دلش میخواست ازش عذر خواهی کنم. کور خونده ...

 

نمیدونم ... شاید اونم چیز خاصی نگفته و من بیخودی عصبانی شدم. ولی از وقتی جریان عمو پیش اومده و ملایر رفتیم و از وقتی با سیا و امیر حسین و آدمای دیگه حرف زدم حساس تر شدم. دیگه نمی تونم کوچیک ترین حرفی رو تحمل کنم. برام هم مهم نیست طرفم کیه و چقدر قراره ببینمش. فقط هر کاری از دستم بر بیاد میکنم تا بهش ثابت کنم از این کارا و حرفاش متنفرم.

 

خنده داره ولی بعضی وقتا هم به شدت بی تفاوت میشم. نمی دونم کار خوبیه این حرفا رو اینجا بزنم یا نه. ولی اگه اینجا نگم هیچ جای دیگه ای نمی تونم بگم. بعضی وقتا دلم میخواد بدترین آدم روی زمین بشم. دلم میخواد قید همه چی رو بزنم. دلم میخواد پست ترین دختر خاکی بشم. حتی وقتی محمد بغلم دراز کشید و دکمه های پیرنشو باز کرد هیچ کاری نکردم. ولی بعضی وقتا هم ... وقتی صدام کرد برم تو اون اتاق پیشش, می دونستم تو خونه تنهاییم ... نرفتم. یه جورایی پیچوندمش. خودم هم نمی دونم واقعن چی می خوام. چی میخوام بشم؟

 

هم می ترسم هم برام مهم نیست. می دونم همش از کجا شروع شد.

 

چند روزیه دندون عقلم شدید درد میکنه. بعضی وقتا اصلن نمی تونم حرف بزنم یا حتی آب بخورم. یه شب هم تا صبح نتونستم بخوابم. این مسکن های معمولی هیچ کاری برام نکردن. عین نقل و نبات دو روزه سه چهار بسته خوردم. فقط سرگیجه برام آورد. فرداش رفتیم دندون پزشکی. کسی نبود دندون نازنینم رو برام بکشه. رفتیم داروخونه. کدئین داد. گفتم بابا از اینا کلی خوردم, فایده نداره. گفت اگه واقعن خیلی درد داری و اصلن نمی تونی بخوابی یه قرص بهت میدم. کلی سفارش کرد که نصفه بخور, خطرناکه, اعتیاد آوره ... یه بسته ناپروکسن و یه بسته نورتریپتیلین بهم داد. مامان یه نصفه از هر کدوم بهم داد و بقیشو قایم کرد. فرداش که رفت سر کیفش بسته ها تقریبن خالی بودن. خوب نمی تونستم بخوابم ... یه عالمه خورده بودم. بیستو پنج شیش ساعتی خوابیدم. بعدشم که پا شدم گیج بودم. سرم از گشنگی گیج می رفت. زن دایی انقدر بهم خندید. بقیه فقط دعوام می کردن. خلاصه سوژه شدم اساسی.

 

با محمد و امیر حسین و لیلا و سمانه خونه تنها بودیم. رفتیم دو تا قلیون قلمبه چاق کردیم. یه عالمه کشیدیم. خونشون پر دود شده بود. همدیگه رو نمی دیدیم. سرمون گیج میرفت. لیلا رفت در و پنجره رو باز کرد. عین معتادا شده بودیم. کلی به قیافه ی خودمون خندیدیم. تا حالا این همه قلیون اونم با خیال راحت نکشیده بودم. همیشه یواشکی می کشیدم. جالب اینجاست که همیشه محمد بهم میداد. این دفعه هم تا میگفتم نوبت منه محمد نی رو از دهن اونا میکشید بیرون و رو زغال تمیزش میکرد و میداد به من. منم سرمو گذاشته بودم رو پاهاش و با خیال راحت می کشیدم. انقدر پک می زدم که چشام قرمز میشد و نفسم میگرفت و خونه دور سرم چرخ میزد. بعدشم امیر حسین نی رو ازم میگرفت. خلاصه تلافی این همه وقت بی دودی رو در آوردم ...

 

میگمااا ... اگه یه وقتی یه جایی مهندسو دیدی بهش بگو واسه یه بارم که شده با من حرف بزنه. می ترسم از دست دوری و دلتنگی یا معتاد بشم یا دختر فراری یا ...

 

قصه ی منم شده قصه ی دختر سه هزار چهره ... با هرکی یه جوریم. هنوز خودم هم نمیدونم واقعن کدوم یکی از این چهره ها رو دوست دارم. شاید همین که دیده میشم برام کافیه. شایدم ...

 

هرچی سعی می کنم چرت و پرت بگم تا یاد مهندس نیفتم نمیشه. دلم براش یه ذره شده. هیچ خبری ازش ندارم. قسم خوردم درباره اش با هیشکی حرف نزنم تا مسخرمون نکنن. واسه همینم نمی تونم خبری ازش بگیرم. فکر کنم خوبه. حداقل امیدوارم خوب باشه. من دوسش دارم و هیشکی هم اینو نمی فهمه. اینو همون وقتی فهمیدم که هیشکی حاضر نشد یه کار کوچولو هم که شده برام بکنه. هیشکی براش مهم نبود من چی می خوام. همه فقط نصیحت و دلسوزی خودشونو کردن. این آخرا هم که شدم یه دلقک واسه امپراطورای دوروبرم. حوصلشون که سر میره بهم زنگ میزنن, مجبورم میکنن یه کم حرف بزنم, اگه خیلی آدمای خوبی باشن یواشکی می خندن, اگه نه بلند بلند مسخره ام میکنن و می خندن و خسته که میشن قطع میکنن. به درد کیسه بوکس هم میخورم. چون هم توپولیم هم کتک خورم ملسه هم چرند زیاد میگم. یا زنگ میزنن سرم داد میکشن و باهام قهر میکنن, یا کتکم می زنن. بعضی وقتا هم نصفه شبی که دلشون میتنگه اس میزنن و اگه خواب باشم و صبحش جواب بدم میگن دیگه نمیخوامت, همون دیشب کارت داشتم.

 

هرکی هرچی میخواد بگه ... ولی مهندس جونم من دلم برات یه ذره شده و هنوزم واسه یه لحظه دیدنت آواره ی کوچه و خیابونم ...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:24توسط فاطمه | |