تبليغاتX
و رسالت من این خواهد بود - طبقه ششم






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


و رسالت من این خواهد بود

فقط خودش میدونه ...


زندگی را دور بزن. آنگاه که بر سر بلندترین قله رسیدی لبخندت را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

دیروز به طور کاملن باور نکردنی و وحشتناکی برای چند لحظه احساس کردم هیچی از خدا نمی خوام. احساس کردم تو زندگیم به همه چی رسیدم. چند لحظه واقعن احساس خوشحالی می کردم. انقدر خوشحال بودم که واسه خودم آهنگ شاد شاد گذاشتم. رقصیدم... یه عالمه رقصیدم... لباسامو یکی یکی در آوردم و رقصیدم. انقدر رقصیدم که گرمم شد. به نفس نفس افتادم. می دونستم داره از پنجره ی اتاقم نگام میکنه. واسه اونی که پشت پنجره ام بود رقصیدم. جیغ می کشیدم و می خندیدم و می رقصیدم. بلند بلند آهنگو می خوندم. خونه رو هوا بود. خیلی خوب بود که تنها بودم. خونه و ساختمون خالی خالی بود.

 

فیلم high school musical رو گذاشتم. 1و 2 و 3 . کیفیت 3 خیلی افتضاحه. هنوز نرسیدم برم یکی دیگه بگیرم. عاشق آهنگای این فیلمم. عاشق رقصیدن تروی و گابریلام ... منم باهاشون رقصیدم. سه تایی کیفیش خیلی بیشتر بود. می خوندیم و می رقصیدیم.

 

باورت میشه ... ؟! واسه چند لحظه احساس می کردم هیشکی رو دوست ندارم. حتی مهندسو. دلم خواست فقط واسه خودم و اونی که همیشه از پشت پنجره ی اتاقم نگام میکنه زندگی کنم. فکر نکنی مهندسو میگماااا ... نه ... یکی دیگه است. خودمم درست نمی دونم کیه و چکاره است. ولی می دونم که نگام میکنه. آخه خودم ازش خواستم که نگام بکنه. خودم یه روز صداش زدم و از اون روز همیشه میرم پشت پنجره و براش ناز می کنم. اونم همیشه خریداره ...

 

حتی تو اون چند لحظه دلم واسه ماهان هم تنگ شد. باورت میشه ... ؟! با صدای بلند باهاش حرف زدم. با روحش حرف زدم ... خدا رحمتش کنه. می دونم که جاش تو خود خود بهشته. می دونم با وفا تر از منه. من خیلی کم یادش می کنم ولی می دونم که اون خیلی زیاد یادی از من میکنه.

 

الان دیگه حس دیروز رو ندارم. یعنی حتی شب هم که می خواستم بخوابم حس اون روز رو نداشتم. ولی هنوزم وقتی یادش می افتم نا خود آگاه چشمم میره سمت پنجره و خنده ام میگیره.

 

داریم میریم. محمد هم اونجاست. حیف این اسمی که داره. به خاطر اسمش حتی نمیشه بهش بد و بیراه گفت. دیگه حتی نمی تونم عمو صداش کنم. نمی دونم وقتی همدیگه رو ببینیم چه عکس العملی داشته باشیم. حتمن اون به روی خودش نمیاره. ولی من چی ... ؟! نمی تونم فراموش کنم. مامان چیکار میکنه ؟! بابا رو که می دونم باور نکرده.

 

اصلن دلم نمیخواد برم. حیف که مجبورم ...

 

به قول حدیث :" خدا به خیر کنه "

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:43توسط فاطمه | |