|
فقط خودش میدونه ... دیروز به طور کاملن باور نکردنی و وحشتناکی برای چند لحظه احساس کردم هیچی از خدا نمی خوام. احساس کردم تو زندگیم به همه چی رسیدم. چند لحظه واقعن احساس خوشحالی می کردم. انقدر خوشحال بودم که واسه خودم آهنگ شاد شاد گذاشتم. رقصیدم... یه عالمه رقصیدم... لباسامو یکی یکی در آوردم و رقصیدم. انقدر رقصیدم که گرمم شد. به نفس نفس افتادم. می دونستم داره از پنجره ی اتاقم نگام میکنه. واسه اونی که پشت پنجره ام بود رقصیدم. جیغ می کشیدم و می خندیدم و می رقصیدم. بلند بلند آهنگو می خوندم. خونه رو هوا بود. خیلی خوب بود که تنها بودم. خونه و ساختمون خالی خالی بود. فیلم high school musical رو گذاشتم. 1و 2 و 3 . کیفیت 3 خیلی افتضاحه. هنوز نرسیدم برم یکی دیگه بگیرم. عاشق آهنگای این فیلمم. عاشق رقصیدن تروی و گابریلام ... منم باهاشون رقصیدم. سه تایی کیفیش خیلی بیشتر بود. می خوندیم و می رقصیدیم. باورت میشه ... ؟! واسه چند لحظه احساس می کردم هیشکی رو دوست ندارم. حتی مهندسو. دلم خواست فقط واسه خودم و اونی که همیشه از پشت پنجره ی اتاقم نگام میکنه زندگی کنم. فکر نکنی مهندسو میگماااا ... نه ... یکی دیگه است. خودمم درست نمی دونم کیه و چکاره است. ولی می دونم که نگام میکنه. آخه خودم ازش خواستم که نگام بکنه. خودم یه روز صداش زدم و از اون روز همیشه میرم پشت پنجره و براش ناز می کنم. اونم همیشه خریداره ... حتی تو اون چند لحظه دلم واسه ماهان هم تنگ شد. باورت میشه ... ؟! با صدای بلند باهاش حرف زدم. با روحش حرف زدم ... خدا رحمتش کنه. می دونم که جاش تو خود خود بهشته. می دونم با وفا تر از منه. من خیلی کم یادش می کنم ولی می دونم که اون خیلی زیاد یادی از من میکنه. الان دیگه حس دیروز رو ندارم. یعنی حتی شب هم که می خواستم بخوابم حس اون روز رو نداشتم. ولی هنوزم وقتی یادش می افتم نا خود آگاه چشمم میره سمت پنجره و خنده ام میگیره. داریم میریم. محمد هم اونجاست. حیف این اسمی که داره. به خاطر اسمش حتی نمیشه بهش بد و بیراه گفت. دیگه حتی نمی تونم عمو صداش کنم. نمی دونم وقتی همدیگه رو ببینیم چه عکس العملی داشته باشیم. حتمن اون به روی خودش نمیاره. ولی من چی ... ؟! نمی تونم فراموش کنم. مامان چیکار میکنه ؟! بابا رو که می دونم باور نکرده. اصلن دلم نمیخواد برم. حیف که مجبورم ... به قول حدیث :" خدا به خیر کنه "
من همونی ام که تو میگی ...! آدم وقتی یه چیزی رو بفهمه, دیگه فهمیده, کاریشم نمیشه کرد. وقتی نمیدونی چیکار کردی, چه جوری معذرت خواهی می کنی؟! من نمی دونم چیکار کردم. ولی همه از دستم دلخورن. همه باهام قهرن. هرکسی هم یه جوری ... حدیث, بهاره, ریحانه ... نمی دونم چی باید بگم؟! مامان همیشه میگه ما فقط واسه کارایی که خودمون می کنیم مسئول نیستیم, ما واسه کارا و رفتار آدمای دورمون هم مسئولیم. مامان راست میگه ... مهم این نیست که خوشبخت باشی یا بدبخت, مهم اینه که آدم باشی. ایمان کوچولو هم دیگه دوسم نداره. دیگه وقتی منو میبینه جیغ نمیکشه, نمیپره بغلم, بوسم نمیکنه. سیا داره اعصابمو خورد میکنه. دوسش ندارم. دروغ گفتم اگه گفتم دوسش دارم. ازش متنفرم. اگه نگم از غصه می میرم, اگرم بگم یه جور دیگه می میرم. آره هم مدرسه ای خل من ... هم کلاسی آشفته ی من ... هم خاطره ای کلافه ی من ... راست گفتم اگه گفتم آدم داغون میشه زیر این همه محبت. اونم تو این دنیای کاملن یه طرفه. میخوای عاشق بشی که چی بشه؟! بذار بگم چی انتظارتو میکشه ... یه مشت حرف : " خلی به خدا ... دیوونه شدی دختر ... خره ... عاشق چی شدی نادون؟ ... بیخیال ... آدمت میکنم ... ای خدا ... " تو هم عاشقی. به جون فاطمه راست میگم. فقط فرق من با تو اینه که من تند و تند بهش فکر می کنم و درباره اش حرف می زنم. ولی تو به زور دیر به دیر بهش فکر می کنی و اصلن هم درباره اش حرف نمیزنی. هر بار هم که من یه اشاره ای می کنم انکرارش می کنی. تو عاشق همونی هستی که نمی دونی چیه و کیه ... خوش به حالت که مجبور نیستی چیزایی رو بشنوی که نمی خوای. کاش من جای تو که نه، ولی حداقل مثل تو بودم ... آریا رو دوست دارم. نه من می دونم چرا نه خودش. نمی دونم چرا مدام ازم می پرسه. از همه ی زندگیم خبر داره ولی بازم می پرسه. نمی دونم چرا انقدر به مهندس گیر میده. انگار همش میخواد یه چیزایی ازش بفهمه. انگار میخواد جاشو بگیره. ولی نمیشه. آریا خان ... هیشکی نمیتونه جای مهندسو بگیره. اگه باور نمی کنی از اونایی که میان اینجا بپرس. مهندس یه دونه است ... عیدت مبارک. عید همه مبارک. بهترینا رو برای همتون آرزو می کنم. سلامتی و سعادت و خوشبختی و ... بهترین سالتون باشه ... سعی کنین موفق باشین. برای مهندس هم دعا میکنم. میدونم وقت آرزو کردن نداره. من به جاش آرزو می کنم. آرزو می کنم خدا همیشه دوسش داشته باشه. آرزو می کنم خدا همیشه بهش امیدوار باشه. آرزو می کنم خدا بهترین ثروت ها رو بهش هدیه بده ... امیدوارم همه به چیزای خوبی که میخوایم برسیم. دوستون دارم. همتون برام مهم بودین و هستین و می مونین. برای همین مهم بودنه که کارایی رو میکنم که نباید ... حرفایی رو میزنم که نباید ... عید 87 بدترین عید عمرم بود. فکر می کردم می تونم کاری کنم که عید 88 بهترین عیدم بشه. ولی نشد. کاری که می خواستم بکنم زیادی بزرگ بود. تنهایی نتونستم از پسش بر بیام. کسی هم نیومد که کمکم کنه. حالا یه عید خیلی خیلی معمولی دارم. خدایا ... ممنونم که مامان خوبه. ممنونم که بابا سر حاله. ممنونم که فائزه اینجاست. ممنونم که آدمای خوبی کنارم هستن. ممنونم که با مهندس آشنا شدم. ممنونم که هستی. ممنونم که دوسمون داری. ممنونم که بزرگی. ممنونم که تنهامون نمیذاری. خدایا ... به همه ی اونایی که فقط خودت میشناسی کمک کن تا بهترینا رو داشته باشن ...
بگو چی بود گناهم, چی بوده اشتباهم ؟! God does exist اکثر آدما از سال کنکورشون خاطره های مزخرفی دارن, و اصلن دلشون نمی خواد دوباره برگردن به اون روزا. خیلیا وقتی یه ضرب قبول میشن یه عالمه خوشحال میشن و کل فامیل و دوست و آشنا رو خبر می کنن و با کله از در دانشگاه میرن تو. تقریبن مطمئن بودم که عمرن قبول نمیشم. فقط یکی دو ماه خونده بودم. با یکی دو ماه که چیز خوبی نمیشد. ولی قبول شدم. ظاهرن خیلی فوق العاده بود, یه جورایی معجزه بود. ولی نمی دونم چرا اصلن خوشحال نشدم. به نظرم مسخره بود. دلم نمی خواست بشه ولی شده بود. بیخیال ... حوصله ندارم از قبلنا بگم. فقط خیلی وقته که حاضرم هرچی دارم بدم تا دوباره برگردم, حتی اگه فقط یکی دو ساعت باشه. امروز یهو دلم گرفت. رفتم تو اتاقم. تا اینجاش مثل همیشه است. حسن فری مشکیه رو برداشتم. یادم افتاد اون خش خش میکنه. سفیده رو برداشتم و کردمش تو سوراخ سر گوشیم. تا اینجاشم عین روزای قبل و بعدم بود. واکمن گوشی رو روشن کردم و شروع کردم به گوش دادن. درست مثل همیشه. رفتم رو تخت و پرده رو زدم کنار. مثل وقتایی که موهامو پشت گوشم جمع می کنم, لبه ی پرده رو پشت دستگیره ی پنجره جمع کردم. دسته رو چرخوندم و پنجره باز شد. درست مثل روزای پارسال. اینا دیگه خیلی تکراری نبود. سررسید مشکی بزرگی که تقریبن تا یه هفته ی دیگه کاملن بی استفاده میشه رو گذاشتم لای پنجره و توری که بسته نشه. اولین باد خنکی که به صورتم خورد, یادم انداخت که چقدر بدبختم در عین خوشبختی. همه چی شده عین روزای پارسال, هوای خنک اتاقم, صدای تق تق که هیچوقت نفهمیدم از کدوم خونه میاد, گرد و خاک و آفتابی که همش دلش میخواد رنگ و روی وسایلم رو ببره. امروزم عین اون روزا نا امیدم به روزی که قرار نیست بیاد ولی دلم میخواد که بیاد. روزی که یه بار دیگه ببینمت. یه فرق کوچولوی قضیه اینه که امسال دیگه من پشت میزم تست نمی زنم. امسال دیگه اون کتاب بزرگ مشکی رو جلوم باز نمی کنم و ساعتاشو با خودکار رنگی تیک نمی زنم. اون کتاب رفته لای یه پوشه ی سبز تا برای همیشه جزء یکی از بزرگترین خاطره هام بشه. یه فرق کوچولوی دیگه هم ایمان کوچولوی منه که ماه پیش به دنیا اومد. پارسال اون اینجا نبود ولی حالا هست. چقدر خوبه که هست. فکر کنم فقط اون حرفامو می شنوه و می فهمه. یه چیزی بهم میگه دارم شبیه همه ی اون چیزایی میشم که حالم ازشون به هم می خوره, فکر کنم دارم شبیه همه ی اون آدمایی میشم که ازشون متنفرم. حالا که اینجوری شدم میخوام بدترین بشم, بدترین چیزی که می تونم. دلم نمی خواد نمیرم. در حد مرگ از مردن می ترسم ولی دلم نمی خواد نمیرم. فقط دلم میخواد تو رو ببینم بعد بمیرم. فقط یه بار دیگه. این خیلی نامردیه اگه با همین خاطره های سوخته بمیرم.
خدا ما رو برای هم نمی خواست اگه میدونستی آدما چقدر فکر میکنن هیچوقت به خاطر فکری که در مورد تو میکنن ناراحت نمیشدی از نوشتن و حرف زدن بیزارم ولی هردوشو در حد مرگ انجام میدم. آخه وقتی هیشکی اونور نیست, همه چی چه فایده ای داره؟ همه هستنااا ولی انگار هیشکی نیست. وقتی نتونی حرف بزنی خوب همین میشه دیگه. دیگه حتی مهندسم تنهام گذاشته. کمتر میاد پیشم. همیشه تا کلافه میشدم میرسید ولی الان کلافه میشم, داد میزنم, سرمو میکوبم تو دیوار, یه سیلی محکم میخوابونم تو گوشم بعدش تازه اون میرسه و جلومو میگیره. ولی هنوزم تا میرسه آروم میشم. هنوزم فقط وقتی اون باهام حرف میزنه اشکم در میاد. هنوزم فقط حرفای اونو باور میکنم. اونم مثل بقیه داره تحملم میکنه. خدایا ... چرا منو به آدما تحمیل کردی؟ ولی خدا هنوز هوامو داره هاااا ... اینو وقتایی میفهمم که آدما میان و میرن, وقتی میتونم بشناسمشون, وقتی حرفامو باور میکنن و خیلی از حرفامو قبول میکنن, وقتی بهم حرفای خوب میزنن. خدا هنوز دوسم داره. با اینکه خیلی کارای نا امید کننده کردم ولی انگار هنوز بهم امیدواره. منم دوسش دارم. حتی بیشتر از مهندس. یعنی خیلی خیلی بیشتر از مهندس. انقدر دوسش دارم که حتی یه بارم بهش نگفتم چرا مهندسو ازم گرفتی. دلم واسه سیا میسوزه. مطمئنم خودخواهی و غرور انقدر جلوی چشاشو گرفته که اگه یه روزی یکی واقعن دوسش داشته باشه اون نتونه ببینتش. مثل خیلیای دیگه ... مهندس خوبیای ماهان و محمد و آریا و علی و علیرضا و اون یکی علیرضا و اون یکی یکی علیرضا و امیر و بقیه رو یه جا با هم داره. حیف که فقط من می بینمشون.
من که باورم نمیشه عاشق عاشق شدنم. اصلا" هم برای من قابل درك نیست كه دوست داشتن از عشق برتر است !! همه ی زندگیم شده چند تا کلمه : " نه, نمی خوام, نمیشه, نمی تونم, نمی دونم, ..." از جمله ی "خسته شدم" متنفرم. از "کم آوردم" حالم به هم می خوره. حرفای مردمم تکراری شده. همش یه چیز دارن برای گفتن : " قسمتت همینه. خدا نخواسته. شاید اینطوری بهتر باشه. دیگران نمی فهمن تو چی میگی. فراموشش کن ... " دیگه حتی نوشتن هم تکراری شده. ولی من عوض شدم. نمی خوام خودم واسه خودم تکراری بشم. عوض شدم چون دیگه حرف نمی زنم. خفه شدم. واسه همه خفه شدم. عوض شدم چون برام مهم نیست کی میاد اینجا و وبلاگمو می خونه. عوض شدم چون دلم نمی خواد کامنتامو ببندم پس نمی بندم. عوض شدم چون اینجا تنها جاییه که میتونم حرفامو بزنم. آدما و حرفاشون هنوزم برام مهم هستن. به شرط اینکه بفهمن چی دارن میگن. و اونم به شرط اینه که بفهمن من چی دارم میگم. و چون هیچوقت نمی فهمن پس بهتره اصلا حرف نزنن. ولی اونا نمی تونن حرف نزنن. چون اونوقت فکر می کنن مردم نمی فهمن که اونا چقدر باهوشن و چقدر همه چیزو می دونن. پس بهتره اصلا من حرفی نزنم. بهتره خفه بشم. ولی اینجا فرق میکنه. اینجا اگه نخوام کسی چیزی بگه خب کامنتمو می بندم. پس اگه دیدی کامنتام بازه بدون دلم میخواد هرچی دوست داری بگی. هرچی ... بدون دلم میخواد بخونم ... بشنوم. پس بنویس ... بگو. هیچی بدتر از بی خبری نیست. اونم وقتی همه, حالا به هر دلیلی, فکر می کنن تو از همه چی خبر داری و تند و تند بهت زنگ و اس می زنن که چه خبر؟ حالا به جون هرکی دوست داری قسم بخور, ولی عمرن کسی باور نمی کنه که تو واقعا بی خبری. به هرکی میرسی ازت میپرسه : "چه خبر؟ چیکار کردی...؟ " واقعن هم منتظر جوابناااااا... ولی تو که جوابی نداری. چون کاری نکردی. کیه که باور کنه؟ انقده دوروبرم پر شده از آدمایی که زندگیشون پسریه. هر کدوم هم یه جور. بهاره ... حدیث ... مهرنوش ... ساناز ... کاربردیای مسخره ( از روز اول ازشون متنفر بودم ) فاطمه ( کلافه شده از اینکه آدما چرا فکر میکنن اینکه پسرای یونی دنبال فاطمه ان دلیل این نیست که اونم به اونا فکر میکنه و براش مهمن ) ریحانه ... همه و همه یه جورایی قاطی این بازی مسخره شدن. خودم از همه بیشتر. برادری نداشتم ولی نمی دونم چرا همش یکی ... از همون پنج شیش سالگی. باورت میشه؟! آره, خیلی مسخره است ولی شده دیگه. کاریشم نمیشه کرد. دلم برای علیرضا تنگ شده. شاید باید باهاش می رفتم. شاید نباید تنهاش میذاشتم. حالا خودم تنها موندم. آخه این چه رسمیه؟ اگه یکی رو دوست نداشته باشی و باهاش نمونی باید تحمل کنی اونی که دوسش داری دوست نداشته باشه. علیرضا الان کجاست؟ چیکار میکنه؟ هنوز به من فکر میکنه؟ چرا دیگه سراغی ازم نگرفت؟ چرا دیگه بهم زنگ نزد؟ حق داره ... هرچی از دهنم در اومد بارش کردم. چرا باید بازم اسممو بیاره. تا همین جاشم خیلی مرام نشون داد. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم پام وایساد. چرت و پرتامو گوش میداد. هیچوقت نگفت دیوونه این حرفا چیه میزنی؟ همیشه یه جور باحالی به حرفام گوش میداد که دیگه حتی نمی خواستم چیزی بگه. یعنی لازم نبود حرف خاصی بزنه. انگار واقعن می فهمید چی میگم. تنها چیزی که واقعن ناراحتش می کرد قضیه ی مهندس بود. اعصابش داغون میشد وقتی راجع به اون باهاش حرف میزدم. میدونست بهونمه. دوسش نداشتم. باور کن هنوزم دوسش ندارم. ولی شاید اگه الان اون بود دیگه هیچ کدوم از اونایی که الان هستن نبودن. شاید اگه اون بود دورم واقعا خالی میشد. خالی شدن خیلی باحاله. اصلا شاید اگه الان علیرضا اینجا بود کمتر میرفتم پیش مهندس. کمتر ویلون خیابونا می شدم.
در رسالت خونه دوباره باز شد درباره من خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟ فعاليتها می نویسم ... نامه هایی که هرگز خوانده نخواهند شد. در مورد کار من تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. مهارتها سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان. من در يک جمله خدا برام کافیه مهمترين چيزها از نزدیک شدن به آدم ها دوری می کنم. می ترسم از مهربانی بیش از حد پشیمان شوم. مهارتهاي شخصي Pure love
|
About ![]()
و رسالت من این خواهد بود
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
talkative |