تبليغاتX
و رسالت من این خواهد بود






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


و رسالت من این خواهد بود

تنهای بی سنگ صبور ، خونه ی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست ، موندی و راه چاره نیست ...

 

آرزو دارم فقط يك بار سرتو روي سينم بذاري تا تپش نامنظم قلبمو احساس كني. ولي از اين مي ترسم كه قلبم به احترامت بايسته ...

 

وقتی میخوام از غم بگم نمیگم به نام خدا. وقتی میخوام از شادی بگم بازم نمیگم به نام خدا. من کی حرفامو با اسم خدا شروع کردم که حالا ادعام میشه اسم خدا بهم آرامش میده؟!

 

حوصله ندارم. خسته ام ولی نه خسته ی خواب، نه حتی خسته از زندگی. شب بدیه. شب مزخرفیه. بیتا رو تخت بیمارستان خوابیده و قلبش تیر میکشه. امیر تنها تو اتاقش، با یه قلب شکسته،  نشسته گریه میکنه. امشب خیلی بیتاها و خیلی امیرا دلشون یه خبر قلمبه ی خوب میخواد. یه چیزی که عین آب یخ بریزه رو آتیش قلبشون.

 

خدایا ... امشب از اون شباس که همه دارن آسمونو نگاه میکنن. نگاه کردن پایینی خیلی آسون تر از نگاه کردن بالاییه. واسه همین تو همیشه ما رو نگاه میکنی ولی ما فقط وقتایی که گردنمون درد نمیکنه اون بالاها دنبالت می گردیم.

 

متین به مامانش گفت بابا حاجی کجاست؟ مامانش گفت رفته پیش خدا. متین گفت خدا کجاست؟ مامانش گفت تو آسمون. متین گفت بابا حاجی که میفته از اون بالا ... الان من افتادم. بابا حاجی نیفتاد ولی من افتادم. یعنی پرت شدم ... با کله. هیشکی نبود بگیرتم. با مغز اومدم پایین. مغزم پکید وسط آسفالت. له شدم ولی نمردم. عجب نمردن قشنگی ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت23:57توسط فاطمه | |

یاد تو همراه بارون توی کوچه ها باهامه

 

راه دوري نيست كوچه تنهائي من . هنوز هم كه هنوز است از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم شاد مي شوم. هيچكس نمي تواند راه خيال تو را در عبور از خاطر من سد كند

 

سلام! ای همه ناتوانایی ها!

نداشتن ها!

سلام! ای همه عرقهای شرم!

سلام! ای زندگی!

ای ملال بی پایان!

سلام! ای دل قاچ قاچ!

ای چاقوی خودساخته!

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت16:34توسط فاطمه | |

شاید فردا ... معلوم نیست

 

دل تو اولين روز بهار / دل من آخرين جمعه سال / و چه دورند و چه نزديك به هم

 

نه لوسم نه نازک نارنجی ... ولی دلم شکست. توقع نداشتم ... از تو و اون توقع نداشتم. یا بم دروغ گفتین یا بیش از حد راست گفتین. هر دوتاش بده ...  هر دوتاش آدمو میرنجونه. دلم نمی خواست هیچکدوم از طبقه های ساختمونم رو اینجوری اشغال کنم. ولی دلی که بشکنه دیگه شکسته. دل شکسته هم مست میشه و هرچی دلش میخواد میگه و می نویسه ...

 

همیشه وقتی از کسی دلخور و ناراحت میشم اول از همه و بیشتر از همه خودمو مقصر می دونم. ایندفه هم لابد تقصیر خودمه دیگه ... ای خود نامردم ... خیلی بی معرفتی ...

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت16:5توسط فاطمه |