|
بخوام از تو بگذرم، من با یادت چه کنم؟ / تو رو از یاد ببرم، با خاطراتت
چه کنم؟ هیــــــچ
وقت نقاش خوبی نخواهم شــــــــد . تمام روز دیروزم رو صرف خوندن یه رمان ایرانی کردم. "همخونه"
... نمی دونم ارزش وقتی رو که روش گذاشتم داشت یا نه. ولی چیزی رو راجب خودم حس
کردم که تا حالا حس نکرده بودم. "یلدا"ی داستان دقیقن فاطمه بود. شایدم فاطمه، یلدا بود. فاطمه
ای که روزی چند وعده تو آینه می بینمش، ولی هیچ وقت نشناختمش. یلدا یه دختر مغرور و در عین حال خجالتی بود. وقتی کسی اذیتش میکرد روش
نمیشد جلوش وایسه. ولی وقتی عصبی میشد، سر همه داد میزد. یلدا یه عشقی رو تجربه
کرد که به نظر خودش با هیچ کدوم از عشقایی که بین دوستاش میدید، قابل مقایسه نبود.
حتی وقتی اعتقادشو راجب خدا و نمازی که میخوند میگفت، واقعن درک میکردم چی میگه.
احساس میکردم همه حرفاش و نگاهاش و رفتارش، دقیقن خود منم. حتی آرایش کردنشم شبیه
من بود. تو تمام 456 صفحه ای که خوندم، تنها حس مشترکی که با یلدا نداشتم این بود
که اون، بدون اینکه خودش بفهمه، داشت یه عشق کاملن دو طرفه رو تجربه میکرد. در ضمن
یلدا خیلی خوشگل تر از فاطمه ایه که من هر روز می بینم. شاید یلدا خیلی خوش شانس تر از فاطمه بود. اون فرصت اینو داشت که یه مدت
با کسی زندگی کنه که وقتی اسمشو میشنید، تمام علائم حیاتی ازش دور میشد. یلدا هم با وجود دوستایی که داشت، ولی آرامشو بیشتر توی نوشته هاش میدید.
یه حسی بهش میگفت چیزایی که مینویسه یا گاهی از اینور اونور میخونه، حتی بیشتر از
خودش، درکش می کنن. وقتی یلدا شعر فروغ رو سر کلاس خوند و با گریه تمومش کرد، با تک تک سلولای
بدنم می فهمیدمش و باهاش اشک می ریختم : " نگاه کن که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب می
شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم ، اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن، تمام هستی ام خراب می شود " با صفحه به صفحه و خط به خطش زندگی کردم و خودمو شناختم. غرورمو شناختم. یلدا
خود فاطمه بود. شاید از کل ماجرا ، چیزی که بیشتر از همه حسش کردم آخرین نامه یلدا بود : " شهاب ! زمان زیادی به پایان پرده ی آخر باقی نمانده و پیکر ناتوان من
خسته تر و ناتوان تر از ادامه ی بازی ، پس حذف می شوم ... خداحافظ " پس حذف می شوم ... پس ، حذف می شوم ... حذف می شوم ... این همه ی زندگی فاطمه است. تمام زندگی من تو این جمله خلاصه میشه ... آره ، من مغرورم. خیلی مغرور تر از اون چیزیم که هرکسی فکرشو میکنه.
میدونم که این غرور یه روزی کار دستم میده. گاهی دلم میخواد خودمو تو اولین و بزرگترین چاهی که سر راهمه پرت کنم ، تا
یه چیزایی رو به خودمو دیگران ثابت کنم. دلم میخواد داد بزنم و بگم که دارم تو این دنیای یه طرفه له میشم. ولی نه
روم میشه نه غرورم اجازه همچین کاری رو بهم میده.
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم / چه دنیای رو به زوالی دارم عشق من پاکه ... مثل چشم سگ ، مثل دست نوزاد وقتی به تموم شدن فک میکنم انقد کلافه میشم که یهو کلمو میکوبم تو دیوار. نمیخوام
هیچی تموم بشه. ولی چکار باید بکنم؟ باید تمومش کنم. به خاطر همه. به خاطر خودم. شاید
ریحانه راست میگه. شاید راست میگه که جای من از اول هم اونجا نبود، بین اونا نبود.
وقتی نیستم دلم برای بودن تنگ میشه و حسرت اونهمه خاطره میگه که هنوز دلم
میخواد باشم. وقتی هستم همه چیز میگه که بهترین تصمیم، تصمیم برای نبودنه. من همونم
که آخرین قسمت سریالا اشکمو در میاورد. حالا سریال خودم به آخر رسیده. آخرین قسمت
داستان فاطمه است. داستانی که هیچکس نخوند و ندید. فقط بازی کردم. برای یه سالن
خالی. چی اشتباه بود؟ راجب اینهمه آدم چی اشتباه بود؟ نمی فهمم ... چرا به خودم
اجازه میدم انقد ساده و احمق باشم؟ چرا دلم واسه همه میسوزه جز خودم؟ چرا نمی تونم
چند ساعت پشت سر هم خوشحال باشم؟ چرا نمی تونم بدون ترس بخندم؟ چرا نمی تونم یکی
باشم مثل همه؟ چرا فرق دارم؟ چرا حتی خودمم خودمو نمی فهمم؟ کاش یاد بگیرم هرجا رسیدم زود ساکمو باز نکنم. کاش یاد بگیرم وقت رفتن
زودتر از اونی که فکرشو می کنم میرسه. کاش مهندس بود. شاید میتونست برای "چرا"هام، "چون"
پیدا کنه. اگه بود انقد براش حرف میزدم که یادم بره همه بیکسی و تنهاییمو. وقتی دراز میکشم صدای قلبمو میشنوم. انگار میخواد از دهنم بزنه بیرون. انگار
جاش تنگ شده. میگن پشت مسافر آب بریزین که زود برگرده. انگار "تنهایی" پشت
سرم آب ریخته. باز خوبه "تنهایی" هست که برام دلتنگ بشه وگرنه واقعن
احساس تنهایی می کردم.
رفیقا میگن فراموشت کنم، بگذرم از تو خاموشت کنم / هرکدوم یه جور دل
میسوزونن، دل میسوزونن اما نمیدونن دشمنم به من گفت دشمنت را دوست بدار. من اطاعت کردم و بر خود
عاشق شدم و مرگ مردن نیست! و مرگ تنها نفس نکشیدن
نیست ! من مرده گان بی شماری را
دیده ام که راه می رفتند، حرف میزدند، سیگار می کشیدند و خیس از باران انتظار و تنهایی را
درک میکردند
میترسم از تنها شدن، از این نگاه رفتنی / ترسمو
بیشتر میکنی، وقتی نمیگی با منی یه کسی اسمم رو گفت. . . تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز
میخوند؟ دوس دارم بمیرم. خیلی آروم و بی صدا. یه صب چارشنبه که هیشکی خونه نیست و
من مثل همیشه دانشگا رو پیچوندم، بیدار شم و ببینم که بیدار نمیشم. بعد از ظهر
مامان میاد و میبینه که خوابم. فائزه میاد و من هنوز خوابم. بابا میاد و مثل همیشه
میخواد که همه بریم کنارش بشینیم. ولی هرچی منو صدا میکنن من باز خوابم. شب شده و
کم کم همه عصبی میشن. وقتی میان که با کتک بیدارم کنن میبینن که بیدار نمیشم. و من
بالای تختم نشستم و به شوکه شدنشون نگاه میکنم. شاید زندگی بعد از مرگم شرافت مندانه تر باشه، و با ارزش تر ...
|
About ![]()
و رسالت من این خواهد بود
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
talkative |