|
نمک رو زخم من نپاش آن چیز که تو هستی هدیه ی خداوند به توست. آن چیز که تو میشوی هدیه ی تو به خداوند است. پس سعی کن بی نظیر باشی. آدما بیشتر وقتایی که دارن فکر می کنن انگشتشونو دور لبشون حلقه می کنن یا وقتایی که میخوان بگن آدمای مهمی هستن و واسه خودشون کسی شدن؟! با اینکه اینترنتم خیلی وقته قطعه و نمی تونم چیزی تو وبلاگ بذارم ولی به شدت دلم میخواد بنویسم. دیشب ( چهارشنبه ) خونه ی تاکتیو بودم. کلی حرف زدم ولی اون فقط یه ذره حرف زد. اونم وقتی بود که من داشتم غذامو شروع می کردم و اون تمومش کرده بود. انقدر فک زدم که نرسیدم از دسر خوشگل خوشمزه بخورم. وقتی رفتم خونه خسته شده بودم از حرف زدن. فکر می کردم باید خالی شده باشم ولی احساس خالی شدن نداشتم. حتی دلم هم هنوز خیلی تنگ بود و گشاد تر نشده بود. بیشتر دلم میخواست جریان سهرابو براش تعریف کنم. انگار همه ی عالم باید بدونن یه پسر تازه به دوران رسیده این جرئتو پیدا کرده که فاطمه رو بذاره سر کار و دستم بندازه. نمیدونم منو چی فرض کرده بود. اون فقط یه بار منو دید. فقط چند ساعت. مگه میشه تو اون چند ساعت اینطوری عاشق شد؟ وقتی فهمید دوسش ندارم خودکشی کرد. به قول خودش سه تا از آمپولای خواب آور باباشو با دو ورق قرص انداخته بوده بالا. هیچ وقت اس ها و زنگای اون شبش یادم نمیره. خیلی خندیدم. انقدر که مامان بیدار شد و اومد بالا سرم. وقتی خودمو زدم به خواب فکر کرد که دارم خواب می بینم. پشت تلفن ناله میکرد. میخواست فکر کنم حالش خیلی بده. اس های چرت و پرت میفرستاد که یعنی نمی فهمم چی دارم میگم. من فقط می خندیدم. نمی دونم به چی؟ به اسگل شدن خودم... به حقارت اون... به اینکه کسی منو دوست داره... به صدای ناله اش... شایدم چون خیلی خوابم میومده زده بوده به سرم و بیخودی می خندیدم. فردا صبحش داداشش پشت تلفن هرچی از دهنش در اومد بارم کرد. تا تونست سرم داد کشید. از اینکه منو احمق فرض کرده بودن حالم به هم میخورد. هنوزم اس های عشق و عاشقی برام میفرسته. پشت تلفن برام گیتار میزنه... آهنگ میذاره و بلند بلند با آهنگه میخونه. نمی دونم چرا دست از سرم بر نمیداره. نمیدونم چرا اعصابمو خورد کرد. شاید چون یادم انداخت یه عاشق چه شکلی باید باشه. یه حسی بهم میگه منم باید به خاطر مهندس از این دنیا دل می کندم تا بهش برسم و دیگه ازم دور نشه. ولی من حاضر نیستم به خاطر مهندس خودمو بکشم. دلم نمیخواد دنیا رو از خودم بگیرم. چرا باید سهم زندگیمو بدم به آدمای دیگه؟ اصلن دلم نمیخواد خاکم بقای عمر آدمای دوروبرم باشه. من مهندسو خیلی دوست دارم. اصلن خیلی عاشقشم. اگه نباشه می میرم ولی خودمو نمی کشم. من از زندگی یه حقی دارم. شاید خیلی کوچیک, ولی بالاخره یه حقه. دلم براش خیلی تنگ شده. ولی به هیشکی نمیتونم بگم. پیش هرکی اسم مهندسو میارم پشت چشم نازک میکنه و بالا رو نگاه میکنه و یه نفس عمیق کوچولو میکشه. منم می فهمم که باید خفه بشم و دیگه ادامه ندم. مگه میشه تمام ثانیه ها و دقیقه های زندگیت تو فکر یه نفر باشی و اصلن درباره اش حرف نزنی؟! دوستای جالبی دارم. وقتی می خوام به هیشکی جز اون فکر نکنم با کنایه و کج و کوله کردن قیافه هاشون بهم حالی میکنن باید دست از سرش بردارم چون اون دیگه رفته و منو دوست نداره و لیاقت عشق منو نداره و از این جور حرفا... وقتی هم که یکی رو پیدا میکنم که با اون خودمو سرگرم کنم و کمتر به دلتنگی هام فکر کنم بازم شروع به سرزنشم میکنن که این آدم درستی نیست و ولش کن و از این جور حرفا... همیشه آدم قابل ترحم و قابل تنفری بودم. دیگه حتی جرئت ندارم بگم از سیا خوشم میاد. جرئت ندارم بگم دلم میخواد باهاش تو دانشگاه راه برم تا فک همه بچسبه کف آسفالت. جرئت ندارم بگم وقتی بهم زنگ میزنه یه چیزی ته دلم میخنده و خوشم میاد که اون مثل من شمارمو از گوشیش پاک نکرده. جرئت ندارم بگم دوست ندارم ببینم شهرزاد اینجوری به سیا می چسبه یا حدیث وقتی می بینتش قند تو دلش آب میشه یا دوستای دیگه ام تو نت و اینور اونور آویزونشن. جرئت ندارم بگم دوست دارم وقتی تنهام میاد پیشم که باهام حرف بزنه. دیگه جرئت ندارم بگم دوست داشتم حرفای سهراب یه کوچولو راست بود. جرئت ندارم بگم حال کردم که یه نفر منو انقدر زیاد دوست داره که به خاطرم خودکشی می کنه. جرئت ندارم بگم وقتی میگفت یه نوری تو صورت من دیده که تو صورت هیچ دختری ندیده چقدر ته دلم لرزید. جرئت ندارم بگم اون شب وقتی پشت سر هم اسممو صدا میزد و یه جورایی ازم میخواست که کمکش کنم و تنهاش نذارم, چقدر دلم میخواست پا به پاش گریه کنم. جرئت ندارم بگم وقتی برام گیتار میزد و آهنگ میذاشت و شعر میخوند چقدر خودمو بزرگ احساس می کردم. جرئت ندارم بگم وقتی بهم میگفت دوسم داره, میگفت که خیلی دوسم داره چسبیده بودم به سقف. جرئت ندارم بگم وقتی بهم التماس میکرد که بقیه رو ول کنم و اونو دوست داشته باشم و هرکی که من بگم میشه و هرکاری من بخوام میکنه, چقدر احساس غرور می کردم. جرئت ندارم بگم وقتی آرزو میکرد آدمی که قراره با من باشه قدر منو بدونه و بفهمه چه فرشته ای تو خونشه و بهم خیانت نکنه, چقدر دلم میخواست این حرفشو فریاد بزنم تا همه بفهمن من واقعن یه فرشته ام. من دیگه حتی جرئت ندارم بگم گوشیمو خاموش کردم با اینکه هنوزم دلم میخواد اس های آدمایی که راست یا دروغ ادعا می کنن دوسم دارن, به دستم برسه و بخونمشون و خوشحال بشم و دیگه احساس تنهایی نکنم. من جرئت گفتن هیچکدوم از این چیزا رو ندارم. ولی جرئت نوشتن کلمه به کلمه شون رو تو وجودم حس می کنم. خدایا ... میخوام داد بزنم. ولی میخوام این دادم رو هیچکس به جز مهندس نشنوه. به گوشش برسون ... توی این دنیا هیشکی فاطمه رو دوست نداره. ولی حتا اگه همه ی دنیا هم دوسم داشته باشن من بازم فقط به کنار تو بودن فکر می کنم.
من اگه نباشم ... پيام نوروز اين است, دوست داشته باشيد و زندگي کنيد, زمان هميشه از آن شما نيست. روز به روز و ثانیه به ثانیه به لحظه ی مرگم نزدیک تر میشم و هنوز دلم برای کسی تنگ نشده. هنوز یاد نگرفتم به همون مهربونی ای باشم که بقیه فکر میکنن هستم. هنوز سنگم, سردم, بی حوصله ام. نمی دونم چرا با همه دعوا دارم. با آریا که اساسی زدیم به تیپ و تاپ هم. فکرشو بکن ... آریایی که روزی پنج بار زنگ و اس میزد الان چند روزه که هیچ خبری ازش ندارم. همیشه همینه. وقتی اولش تند بری آخرش گند میزنی. یکسره قربون صدقه ی چشمام میرفت. تا به جونم قسم میخوردم داد و بیداد راه مینداخت که دفعه ی آخرت باشه به جون خودت قسم میخوری. عکسمو انداخته بود رو صفحه ی موبایلش و هر نیم ساعت یه بار بوسش میکرد. سر کوچیک ترین چیزی الکی غیرتی میشد. تقصیر خودشه. من بهش گفته بودم از آدمایی که فکرشون مریضه متنفرم. بهش گفته بودم حالم به هم میخوره وقتی مجبورم موقع حرف زدن با یکی همش حواسمو جمع کنم که طرفم حرفمو یه جور دیگه نفهمه. بابا من دوست دارم راحت با آدما حرف بزنم. اون روز خیلی راحت برگشته میگه تو که برنامه ی سفر میریزی فکر نمیکنی اگه قرار باشه شب پیش هم باشیم مشکل درست میشه؟! گفتم خب مجبور نیستیم تو یه اتاق باشیم. نکبت برگشته میگه خب شاید تو یهو نصفه شبی دلت خواست بیای تو اتاق من. منم هرچی از دهنم در اومد بارش کردم و گوشی رو قطع کردم. با اینکه نذاشتم حرف بزنه ولی دیگه زنگ نزد و نخواست که چیزی بگه. منم که از خدام بود دست از سرم برداره ... فکر کرده بود انقدر دوسش دارم که حاضرم چشممو رو چیزایی که برام مهمن ببندم تا پیشش باشم. دلش میخواست ازش عذر خواهی کنم. کور خونده ... نمیدونم ... شاید اونم چیز خاصی نگفته و من بیخودی عصبانی شدم. ولی از وقتی جریان عمو پیش اومده و ملایر رفتیم و از وقتی با سیا و امیر حسین و آدمای دیگه حرف زدم حساس تر شدم. دیگه نمی تونم کوچیک ترین حرفی رو تحمل کنم. برام هم مهم نیست طرفم کیه و چقدر قراره ببینمش. فقط هر کاری از دستم بر بیاد میکنم تا بهش ثابت کنم از این کارا و حرفاش متنفرم. خنده داره ولی بعضی وقتا هم به شدت بی تفاوت میشم. نمی دونم کار خوبیه این حرفا رو اینجا بزنم یا نه. ولی اگه اینجا نگم هیچ جای دیگه ای نمی تونم بگم. بعضی وقتا دلم میخواد بدترین آدم روی زمین بشم. دلم میخواد قید همه چی رو بزنم. دلم میخواد پست ترین دختر خاکی بشم. حتی وقتی محمد بغلم دراز کشید و دکمه های پیرنشو باز کرد هیچ کاری نکردم. ولی بعضی وقتا هم ... وقتی صدام کرد برم تو اون اتاق پیشش, می دونستم تو خونه تنهاییم ... نرفتم. یه جورایی پیچوندمش. خودم هم نمی دونم واقعن چی می خوام. چی میخوام بشم؟ هم می ترسم هم برام مهم نیست. می دونم همش از کجا شروع شد. چند روزیه دندون عقلم شدید درد میکنه. بعضی وقتا اصلن نمی تونم حرف بزنم یا حتی آب بخورم. یه شب هم تا صبح نتونستم بخوابم. این مسکن های معمولی هیچ کاری برام نکردن. عین نقل و نبات دو روزه سه چهار بسته خوردم. فقط سرگیجه برام آورد. فرداش رفتیم دندون پزشکی. کسی نبود دندون نازنینم رو برام بکشه. رفتیم داروخونه. کدئین داد. گفتم بابا از اینا کلی خوردم, فایده نداره. گفت اگه واقعن خیلی درد داری و اصلن نمی تونی بخوابی یه قرص بهت میدم. کلی سفارش کرد که نصفه بخور, خطرناکه, اعتیاد آوره ... یه بسته ناپروکسن و یه بسته نورتریپتیلین بهم داد. مامان یه نصفه از هر کدوم بهم داد و بقیشو قایم کرد. فرداش که رفت سر کیفش بسته ها تقریبن خالی بودن. خوب نمی تونستم بخوابم ... یه عالمه خورده بودم. بیستو پنج شیش ساعتی خوابیدم. بعدشم که پا شدم گیج بودم. سرم از گشنگی گیج می رفت. زن دایی انقدر بهم خندید. بقیه فقط دعوام می کردن. خلاصه سوژه شدم اساسی. با محمد و امیر حسین و لیلا و سمانه خونه تنها بودیم. رفتیم دو تا قلیون قلمبه چاق کردیم. یه عالمه کشیدیم. خونشون پر دود شده بود. همدیگه رو نمی دیدیم. سرمون گیج میرفت. لیلا رفت در و پنجره رو باز کرد. عین معتادا شده بودیم. کلی به قیافه ی خودمون خندیدیم. تا حالا این همه قلیون اونم با خیال راحت نکشیده بودم. همیشه یواشکی می کشیدم. جالب اینجاست که همیشه محمد بهم میداد. این دفعه هم تا میگفتم نوبت منه محمد نی رو از دهن اونا میکشید بیرون و رو زغال تمیزش میکرد و میداد به من. منم سرمو گذاشته بودم رو پاهاش و با خیال راحت می کشیدم. انقدر پک می زدم که چشام قرمز میشد و نفسم میگرفت و خونه دور سرم چرخ میزد. بعدشم امیر حسین نی رو ازم میگرفت. خلاصه تلافی این همه وقت بی دودی رو در آوردم ... میگمااا ... اگه یه وقتی یه جایی مهندسو دیدی بهش بگو واسه یه بارم که شده با من حرف بزنه. می ترسم از دست دوری و دلتنگی یا معتاد بشم یا دختر فراری یا ... قصه ی منم شده قصه ی دختر سه هزار چهره ... با هرکی یه جوریم. هنوز خودم هم نمیدونم واقعن کدوم یکی از این چهره ها رو دوست دارم. شاید همین که دیده میشم برام کافیه. شایدم ... هرچی سعی می کنم چرت و پرت بگم تا یاد مهندس نیفتم نمیشه. دلم براش یه ذره شده. هیچ خبری ازش ندارم. قسم خوردم درباره اش با هیشکی حرف نزنم تا مسخرمون نکنن. واسه همینم نمی تونم خبری ازش بگیرم. فکر کنم خوبه. حداقل امیدوارم خوب باشه. من دوسش دارم و هیشکی هم اینو نمی فهمه. اینو همون وقتی فهمیدم که هیشکی حاضر نشد یه کار کوچولو هم که شده برام بکنه. هیشکی براش مهم نبود من چی می خوام. همه فقط نصیحت و دلسوزی خودشونو کردن. این آخرا هم که شدم یه دلقک واسه امپراطورای دوروبرم. حوصلشون که سر میره بهم زنگ میزنن, مجبورم میکنن یه کم حرف بزنم, اگه خیلی آدمای خوبی باشن یواشکی می خندن, اگه نه بلند بلند مسخره ام میکنن و می خندن و خسته که میشن قطع میکنن. به درد کیسه بوکس هم میخورم. چون هم توپولیم هم کتک خورم ملسه هم چرند زیاد میگم. یا زنگ میزنن سرم داد میکشن و باهام قهر میکنن, یا کتکم می زنن. بعضی وقتا هم نصفه شبی که دلشون میتنگه اس میزنن و اگه خواب باشم و صبحش جواب بدم میگن دیگه نمیخوامت, همون دیشب کارت داشتم. هرکی هرچی میخواد بگه ... ولی مهندس جونم من دلم برات یه ذره شده و هنوزم واسه یه لحظه دیدنت آواره ی کوچه و خیابونم ...
فقط خودش میدونه ... دیروز به طور کاملن باور نکردنی و وحشتناکی برای چند لحظه احساس کردم هیچی از خدا نمی خوام. احساس کردم تو زندگیم به همه چی رسیدم. چند لحظه واقعن احساس خوشحالی می کردم. انقدر خوشحال بودم که واسه خودم آهنگ شاد شاد گذاشتم. رقصیدم... یه عالمه رقصیدم... لباسامو یکی یکی در آوردم و رقصیدم. انقدر رقصیدم که گرمم شد. به نفس نفس افتادم. می دونستم داره از پنجره ی اتاقم نگام میکنه. واسه اونی که پشت پنجره ام بود رقصیدم. جیغ می کشیدم و می خندیدم و می رقصیدم. بلند بلند آهنگو می خوندم. خونه رو هوا بود. خیلی خوب بود که تنها بودم. خونه و ساختمون خالی خالی بود. فیلم high school musical رو گذاشتم. 1و 2 و 3 . کیفیت 3 خیلی افتضاحه. هنوز نرسیدم برم یکی دیگه بگیرم. عاشق آهنگای این فیلمم. عاشق رقصیدن تروی و گابریلام ... منم باهاشون رقصیدم. سه تایی کیفیش خیلی بیشتر بود. می خوندیم و می رقصیدیم. باورت میشه ... ؟! واسه چند لحظه احساس می کردم هیشکی رو دوست ندارم. حتی مهندسو. دلم خواست فقط واسه خودم و اونی که همیشه از پشت پنجره ی اتاقم نگام میکنه زندگی کنم. فکر نکنی مهندسو میگماااا ... نه ... یکی دیگه است. خودمم درست نمی دونم کیه و چکاره است. ولی می دونم که نگام میکنه. آخه خودم ازش خواستم که نگام بکنه. خودم یه روز صداش زدم و از اون روز همیشه میرم پشت پنجره و براش ناز می کنم. اونم همیشه خریداره ... حتی تو اون چند لحظه دلم واسه ماهان هم تنگ شد. باورت میشه ... ؟! با صدای بلند باهاش حرف زدم. با روحش حرف زدم ... خدا رحمتش کنه. می دونم که جاش تو خود خود بهشته. می دونم با وفا تر از منه. من خیلی کم یادش می کنم ولی می دونم که اون خیلی زیاد یادی از من میکنه. الان دیگه حس دیروز رو ندارم. یعنی حتی شب هم که می خواستم بخوابم حس اون روز رو نداشتم. ولی هنوزم وقتی یادش می افتم نا خود آگاه چشمم میره سمت پنجره و خنده ام میگیره. داریم میریم. محمد هم اونجاست. حیف این اسمی که داره. به خاطر اسمش حتی نمیشه بهش بد و بیراه گفت. دیگه حتی نمی تونم عمو صداش کنم. نمی دونم وقتی همدیگه رو ببینیم چه عکس العملی داشته باشیم. حتمن اون به روی خودش نمیاره. ولی من چی ... ؟! نمی تونم فراموش کنم. مامان چیکار میکنه ؟! بابا رو که می دونم باور نکرده. اصلن دلم نمیخواد برم. حیف که مجبورم ... به قول حدیث :" خدا به خیر کنه "
|
About ![]()
و رسالت من این خواهد بود
Archivesفروردین 1388اسفند 1387 Links
talkative |